تبليغاتX
خانه ی ما

خانه ی ما

شعر. ادبیات و دلنوشته ها

ما ماسک بر جهره نداریم، آنچه می نماییم همانیم
در محفل یاران گر روشنیم، روشن ز روشنی یارانیم
ما سخن به دروغ نگوییم ، گیریم که شویم رسوا
ما ظاهر و باطن همینیم، اینیم و به جز این نتوانیم

فریدون

************************

یاد

چو نویسم ، که بخواند؟ که بگوشد؟
سخن دل که بخواهد؟ که بنوشد؟
ما کجا؟ یار کجا؟ دلبر و دلدار کجا؟
در یاد ما که بجوشد؟ که بکوشد؟
فریدون

+ نوشته شده در  Sun 22 Jan 2012ساعت 2:33  توسط ما   | 

لب گشودم که چیزی بگویم
اما واژه ها
مثل پرواز پرستو ها پریدند
در بن بست زندگانی ام
او  منتظر ماند
ولی درسکوت من
 گام هایش او را بردند
و من ماندم با موجی از واژه های ناخوانده
و خیالی که پر  از او  بود و خالی از من
و امروز پی سالهایی که گذشته
نهال نوجوانی امیدِ من
درختی کهن گشته
با شاخساری از نا امیدی
پرندگان  آرزو بر آن نغمه می خوانند
اما غمگین
و زندگانی ام به انتهای غروب رسیده
و فردا بر گورم خواهند نوشت
«هیچ»

فریدون


+ نوشته شده در  Fri 20 Jan 2012ساعت 4:38  توسط ما   | 

 

تلفن همراه من،  دارای تعرفه اعتباریست که هر از چند گاهی آن را شارژ می کنم و از این بابت خیالم راحت است که  ماهیانه نگرانی  صورت حساب تلفن  همراه  را ندارم.

از سه چهار ماهی ست که خود به خود   مبالغی از  شارژ سیم کاردم کسر می شود، بی آنکه من به کسی تلفن زده باشم . تا به حال چندین بار با شرکت تلفن مربوطه تماس گرفته ام و نسبت به این موضوع اعتراض کرده ام .

 ولی مسئول مربوطه با اطمینان کامل تاکید کرده  است که شما به شماره های فلان و فلان و  در فلان ساعت و دقیقه کالمه تلفنی داشته اید و این تماس ها سبب کسر پول از شارژ سیم کارت تان شده است . در گفتگو هایمان من صادقانه می گویم از تلفن استفاده نکرده ام و او صادقانه می گوید لیست شماره تلفن ها و زمان تماس و مدت مکالمه را روی مانیتور می بیند . حتی شماره هایی را که ذکر می کند شماره دوستان و اقوام منست . می گویم « اما دوستان من می دونن در این ساعت ها  من با اونا  تلفنی تماس نگرفته ام».  اما مسئول مربوطه این را باور نمی کند.  احتمالن  به این دلیل که  جام جهان نمای کامپیوتر اش خلاف ادعای مرا را نشان می دهد .

 می گویم « لابد  یه کسی در اداره تلفن از خط من استفاده می کنه ...»

 او می خندد و می گوید «  چه کسی میاد وقتش رو صرف تلفن زدن به  همکارا و دوستان شما بکنه ؟  خودتون فکر کنین واقعن چنین چیزی معنی داره؟»

می بینم حرف اش منطقی است . می گویم « لابد شرکت تلفن طرح جدیدی  رو برنامه ریزی کرده که هر ماه مبلغی از شارژ سیم کارت ها را کش بره بدون اینکه سرویسی بده »

 از لحن صدایش معلوم است که از  شیدن این حرف  عصبانی شده  است . می گوید « حضرت آقا ما اینجا کارای غیر قانونی انجام نمیدیم . تا هنوز برنامه  مخصوصی  نوشته نشده که فقط از حساب شما کش بره. برنامه نویسی و سوار کردنش روی خط، خرجش صدها برابر  بیشتر از مبلغ ناچیزیه  که شما بابت شارژ کارت تون  می پردازین»

 باز هم می بینم حرفش منطقی است. اما من امروز صبح که به دوستم زنگ نزدم . می گویم « من امروز صبح اصلن با کسی تماس نگرفتم . پس چرا ته مانده حسابم خورده شده ؟ »

 - شما ساعت یازده و سی و پنج دقیقه با شماره تلفن ..... تماس گرفته اید؟ این شماره تلفن جزء لیست تلفن های شماست که مرتب پیامک برایش می فرستید

 - ولی این ساعتی ذکر کردین،  من در کتابخونه بودم و اونجا نمی تو نستم با دوستم مکالمه تلفنی داشته باشم

 - ولی  کامپیوتر  نشون میده که شما در این ساعت به مدت چهار دقیقه و سی و سه ثانیه با دوست تون مکالمه تلفنی داشتین.

از کوره بدر می روم . فریاد می زنم « من با چه زبونی به شما بگم که من تلفن نزده ام »

گویا صبرش به آخر رسیده است . تن صدای او هم بالا می رود « مثل اینکه گفتگوی ما به بن بست رسیده. من به این بحث خاتمه میدم و شما اگر شکایتی دارین به اداره مرکزی مراجعه کنین ...»

 ارتباط تلفنی مان  قطع می شود چند دقیقه ای توی فکر می روم . برام معما شده که چطور ممکنه چنین چیزی اتفاق بیافته . به خرافات عقیده ندارم وگرنه فکر می کردم تلفن ام جن زده شده و یا روح خبیثی در شرکت تلفن از آزار عده ای لذت می بره . از کجا معلومه که خیلی های دیگه به  همین سرنوشت من دچار نشده باشن ؟  اگر این کار شرکت تلفن باشه  از این راه،  ماهیانه مبلغ هنگفتی عایدش میشه  بدون اینکه سرویسی داده باشه . اما یارو می گفت شرکت تلفن کارای غیر قانونی نمی کنه  . لابد یه پست فطرتی توی  شرکت تلفن داره  یه  زندگی مرفهی رو  از این راه برای خودش تدارک می بینه.  نه...  من نباید بگذارم حق ام خورده بشه  . من باید دست اینا را رو کنم . اقلیت ها هستن که تاریخ رو عوض می کنن. من باید یکی از اون اقلیت ها باشم .

 دوباره زنگ می زنم . بعد از عبور از هفت خوان پاسخگو و صرف وقت  ،  شخص دیگری جواب می دهد.  وقتی دوباره موضوع را توضیح می دهم ، می گوید« شما چند لحظه پیش با همکارم در این باره صحبت کرده اید و او زیر اسمتون  یادداشتی  گذاشته  که توضیحات لازم رو داده. من چیزی بیش از اونچه که او  به شما گفته ندارم اضافه کنم ». 

تلفن را قطع می کند.

 از این موضوع سخت آشفته هستم . به راه می افتم . به سرمایه داری و آفت های آن ناسزا می گویم . دلم می خواهد همه آدم های کلک و شیاطین از روی زمین محو شوند. از خود می پرسم چرا همه چیز به نفع سرمایه داراست. شرکت ها هر کاری دلشون بخواد می کنن.  برای منافع بیش از حد شون،  قیمت ها رو  مدام بالا می برن . فکر فقرا و گرسنه ها  نیستند.  دولت هم پشتیبانشونه.

در مسیر راه به خیل  عظیم  تظاهر کنندگان می رسم .  بی درنگ به آنها می پیوندم. در خلال تظاهرات، از ته دل  فریاد می زنم « مرگ بر کاپیتالیسم ، مرگ بر امپریالیسم، مرگ بر تبیعض ها و نابرابری ها...» و پرچم اتحادیه را که از یکی تظاهر کننده گان گرفته ام بلند تر از همه و با تمام نیرو به احتزاز در می آورم . پلیسی که برای رعایت نظم، در کنار صف تظاهر کنندگان قدم می زند . چپ چپ به من نگاه می کند و در حالیکه به من اشاره می کند با همکارش پچ پچ کنان حرف هایی بین هم رد و بدل می کنند. 

تظاهر کنندگان شعارشان با شعار من متفاوت است . آنها همصدا فریاد می زنند ما حق مان را می خواهیم. یکی از تظاهر کننده گان که بلند گویی در دست دارد می پرسد «کی؟» انها  همصدا فریاد می زنند « هم اکنون . هم اکنون»

شب که به خانه می آیم دوستم به من زنگ می زند می پرسد امروز با من چکار داشتی ؟  »

می پرسم «کی ؟»

 - « حدو ساعت یازده  و نیم. هرچی گفتم الو ، جواب ندادی. چند روز پیش به احمد زنگ زده بودی و حرف نمی زدی . مگه پولت زیادی کرده و یا مرض داری زنگ می زنی  »

جریان امروز  را برایش تعریف می کنم... بعد از  لحظه ای سکوت می  پرسید «مگه تو تلفنت رو بعد از استفاده قفل نمی کنی « پرسیدم منظورت چیه ؟»   گفت بعضی تلفنا  اگه  بعد از استفاده نبندی شون، اگه مثلن روی دکمه حرف « م » فشار بیاد تصادفی یکی شماره های اشخاصی که با حرف «م» اسم شون شروع میشه می گیره  و ...

 فریدون

+ نوشته شده در  Mon 9 Jan 2012ساعت 2:50  توسط ما   | 


 آيا فکر مي کنيد که انسانيت هم به همان ميزان که کره خاکي در وضعيت ناهنجاري به سر مي برد در وضع بدي است و آيا جنبه متمدن نوع بشر رو به امحاء است تا جايي که به همان فوريتي که مي بايست طبيعت را نجات داد ـ معضل اکولوژيک ـ لازم باشد بشريت را نيز در مفهوم کيفي آن نجات داد ـ معضل آنتروپولوژيک؟ اين سوال غير مترقبه است. بسياري آن را دست کم قدري افراطي تلقي مي کنند.

آيا در زمينه هاي بي شماري به سوي جهاني که از لحاظ انساني غير قابل زيست است سير نمي کنيم ؟ آيا در عرصه هاي بسياري ضرب المثل « انسان گرگ انسان است» بيش از پيش به يک قانون تبديل نمي شود که امکانات کنوني ما قدرت تخريب بي سابقه اي به آن مي دهد ؟ کار، به مثابه مثالي بارز در سراشيبي خطرناکي افتاده است. از خلال دشواري هاي روز افزون براي ارائه کار با کيفيت بالا، مسئوليت از حقوق بگيران طلب مي شود و در عين حال از آن ها دريغ مي گردد، به رقابت کشيدن هميشگي آنها با هم، از بين بردن آگاهانه سنديکا ها، آموزش « ياد بگيريد چگونه خود را بفروشيد» و يا «بايد تبديل به يک آدمکش شد»، مديريت شرکت ها بر پايه ارعاب، و هر آنچه در خودکشي در محل کار متمرکز مي شود، بيانگر اين واقعيت اند و درمرکز همه اين پديده ها لزوم سود آوري دو رقمي ( بيش از ده در صد ـ م) نهفته است، ولع مستمر سهم داران، تورم بي رحم و بي قانون و کارفرما هاي بزهکار، جان کلام : جنون نئوليبرالي، شکل بدخيم سرمايه داري ديرپا. آيا اينها به واقع به معناي از محتوي تهي کردن بشريت نمي باشد ؟

امر نوين که بيش از پيش ويرانگر است آن است که هر آنچه انساني است از گزند استبداد مالي رهايي ندارد : همه چيز بي رحمانه مي بايست به سود دو رقمي دست يابد، از لوازم يدکي تا تخت بيمارستان، از تجارت اينترنتي تا کمک درسي، از نوآوري در زمينه دارو تا جابجايي ورزشکاران از تيمي به تيم ديگر... اين امر به معناي اعمال مديريت شرکت ها تا حد درنده خويي است

سرمايه مالي مدام با صفر هاي مجازي بخش هاي اقتصادي مختلف را باد مي کند و سپس ميليارد ها دود هوا شده همراه ترکيدن حباب هاي سوداگرانه نابود مي شود. آيا اين از بين رفتن ارزشها از آب شدن يخ هاي قطب کم اهميت تر است ؟ سرنوشت انسانيت درکار است : آيا متوجه ابعاد وحشتناک آن هستيم ؟


Lucien SEVE

ماخذ: لوموند

+ نوشته شده در  Sun 1 Jan 2012ساعت 22:43  توسط ما   | 


بعد از گذشت این  همه سال  همسفری
شگفتا که هنوز با هم بیگانه بودیم
گر چه به یک زبان سخن می گفتیم
دریغا که حرف همدیگر را نمی فهمیدیم

در بن بست  تنهایی مان به هم گفتیم سلام
و در شاهراه عمر به  هم گفتم خدا حافظ
که گویا سرنوشت اینست
که هر آغاز پایانی دارد
حتی دوستی

--------------------------------------

پرسید آدرس ات کجاست
گفتم:  خیابان چشم انتظار
چهار راه تنهایی
بن بست زندگی
پلاک دق

پرسیدم آدرس تو کجاست
 گفت : کائنات
کره زمین
پلاک عشق

فریدون

+ نوشته شده در  Sat 24 Dec 2011ساعت 2:56  توسط ما   | 

شاهنامه - رفتن رستم به کوه سپید

سر نشینان دژ  در کوه سپید، قبل از شبیخون،  از رستم گرم و صمیمانه استقبال می کنند .

ز هر سو بر او گرد شد انجمن،
چه از خرد کودک ، چه از مرد و زن.

در آن شب تیره .... رستم میهمان دژ

ز بس دار و گیر و ز بس موج خون،
تو گفتی شبق ز آسمان شد نگون.

وقتی آفتاب بر آمد ، چه از خرد کودک و چه از مرد و زن  از لبه تیغ رستم گذشته بودند و کسی جان سالم به در نبرده بود

به دژ در، یکی تن نبُد زآن گروه؛
چه کشته،چه از رزم گشته ستوه.

*******

شخصیت پردازی فردوسی  و شخصیت رستم
ازدید ملی گرایی


. شاید بعضی  ها شاهنامه را نخوانده باشند اما کمتر کسی می شود یافت که نام رستم را نشنیده باشد. شخصیت رستم فراتر از دیگر شخصیت های شاهنامه و حتی فراتر از شاهنامه سفر کرده است. رستم نماد ملی ایرانیان و نجات بخش ایران از هجوم بیگانکان بوده  است. او در مقام مقایسه با ادبیات زمانه ما در واقع یک سوپر من است . سوپر منی که به جای پرواز بر فراز شهر ها، با منش و پهلوانی خویش، پاسدار مرز های ایران است. او در واقع آخرین امید و نجات بخش ایرانیان بوده است و هر گاه خطری این مرز و بوم را تحدید می کرده،  او ظاهر می شده و بعد از رفع خطر به سر منزل خویش، سیستان بر می گشته است . او گرچه فرزندی به نام سهراب داشت ، ولی وظیفه ملی خود را به وظیفه پدری ارجعیت داد.
*********
سخنی در حاشیه

در جنگل هستی،  تا زمانی که مرز ها حافظ امنیت جوامع هستند،  ملی گرایی به حیات خود ادامه خواهد داد و رستم ها پاسدار مرز ها و حفظ امنیت خواهند بود. خون جوانان وطن حافظ مرزها خواهد بود .

سرنوشت زال و  سهراب هردو تقریبن به روند رقم خورده بود  . هردو از مهر پدری دور می مانند .پدران هردو ی آنها مسئولیت وطن داری و ملی گرایی را برتر از مسئولیت خانوادگی و پدری تشخیص داده بودند

******

نجوایی در فرا سوی عصر فردوسی

وقتی شخصی  یک نفر را به قتل برساند  قاتل و مجرم قلمداد می شود. اما وقتی هزاران نفر را به قتل برساند قهرمان و یا  فاتح شناخته می شود. رستم چنین شخصیتی بود که خون ریختن را از کشتن فیل آعاز می کند و با شگردی خاص، ناخواسته دستش به خون فرزندش سهراب آغشته می شود. او شبی را با تهمینه همخواب  می شود و بی توجه به مسئولیت پدری فقط نشانی از خود به  وی می دهد  که اگر فرزند از همخوابگی شان پا به عرصه وجوگذاشت آنرا به بازوی او ببندد. تهمینه دوران  بار داری و بعد از بار داری و نگهداری فرزند را   در شرایط بسیار دشوار  می گذراند . لیکن رستم بی خیال تهمینه و سهراب به دنبال کار خود می رود.  می بینیم سام جد رستم شبی با ماهرویی در شبستان خود خوابید و وقتی زال زاده شد ، سام اورا در دامنه کوه البرز رها کرد و بی خیال از مسئولیت پدری به زندگی خود ادامه داد. زال مانند سهراب دور از محبت پدری  توسط سیمرغ (سیمرخ ) در شرایطی سخت و استثنایی بزرگ شد.     فرد گرایی و قهرمان پرستی در داستان رستم آشکارا رخ می نماید و بسیاری از مردم  آنچنان تحت تاثیر قهرمانی ها و دلاوری ها  که چیزی به جز قتل و غارت نیست ، قرار می گیرند  که همه روابط عاطفی و مسئولیت های پدر ی و مادری را فراموش می کنند  و حتی از ذهن شاان نمی گذرد که جدا کردن طفلی از مادرش و  رها کردن او  در دامنه کوه چه قدر سنگدلی و بی قیدی را در بر دارد . و هم چنین در رابطه با شعار ملی گرایی انچنان فراموشکار می شوند که حتی از خاطر شا ن نمی گذرد که همخوابگی رستم با تهمیهنه بدون توجه به عشق و روابط عاطفی و بار دار کردن او بدون توجه به مسئولیت های آینده ، رستم را به یک فرد لا ابالی  تقلیل می دهد.

**********

آیا در تصویر هایی که از رستم می کشیم  شاهنامه  را طنز آمیز می پنداریم؟

در نقاشی ها می بینیم  گرز رستم از کله گاو است . چقدر مسخره است وقتی می خوانیم رستم با یک ضربه گرز، فیل را از پا در آورد در حالیکه می دانیم استخوان کله گاو به مراتب شکننده تر از کله فیل است و گرز رستم نمی توانسته فیل را از پا در بیاورد.
رستم بیچاره چه نیازی داشته که کاسه سر دیو و یا گاو را به جای کلاهخود بر سر بگذارد؟ با چنین کاری رستم بیشتر به شیطان و یا یک مضحکه یا دیوانه زنجیری  شبیه می شده است.

حسابش را بکنید ،  گردن کلفتی که گرز سر گاوی حمل می کند و کلاهخود شاخدار به سر می گذارد سمبل ملی گرایی مان باشد. جل الخالق

*******************

نجوای دل

فردوسی خواسته و یا ناخواسته با قلم توانای خود فرهنگ زمانه خویش را بسیار دقیق نقاشی کرده است .  سام شبستان دارد.  زن ها  برایش ابزار عیش ونوش هستند . حتی اگر از او بار دار شوند به عنوان یک انسان و به عنوان یک مادر در نگهداری طفل شان حق انتخاب ندارند .  چرا فردوسی که هر صحنه را با سر انگشت واژه ها دقیق نقاشی می کند به این نکته ظریف مادری نمی پردازد ؟ برای اینکه در زمانه فردوسی زن در جامعه مرد سالاری نقشی در تصمیم گیری ها نداشته است.
 در شبستان، مادری را که طفل شیر خوار ش را از او جدا کرده اند چه احساسی دارد. چه اشک هایی باید بریزد . بیان این درد ها و رنج های مادری از حوصله این پیام به دور است

راستی تهمینه د ر آن شرایط سخت تنهایی ، دوران بار داری ، دوران کودکی سهراب  دور از شوهر چه کشیده است؟از آسمان دل او چقدر اشک باریده است ?

فریدون



+ نوشته شده در  Fri 16 Dec 2011ساعت 4:0  توسط ما   | 

 

در گرگ و میش هر پگاه

چشم انتظارِِ خورشیدم، در هر نگاه

کی می شود جسم و جان من آزاد؟

ز وزش های بی سرو سامانِ باد

در میانِِ این همه خس و خاشاک

کی می روید گیاه عشقی پاک؟

تا به کی سکوت؟ تا به کی صبوری؟

تا به کی انتظار؟ تا به کی دوری؟

چه زود می گذرد عمر در بستر تردیدها

گویی کور است دیده، از دیدن خورشید ها

باز کن چشم،  ای دل، بنگر در آینه ی امروز

بگذر ز فرداها، چراغ امروز را  بر افروز

فریدون

+ نوشته شده در  Sun 4 Dec 2011ساعت 13:0  توسط ما   | 

 

به لبهایم مزن قفل خموشی
که در دل قصه ای ناگفته دارم
ز پایم باز کن بند گران را
کزین سودا دلی آشفته دارم
بیا ای مرد ای موجود خودخواه
بیا بگشای درهای قفس را
اگر عمری به زندانم کشیدی
رها کن دیگرم این یک نفس را
 منم آن مرغ آن مرغی که دیریست
به سر اندیشه پرواز دارم
سرودم ناله شد در سینه تنگ
به حسرتها سر آمد روزگارم
به لبهایم مزن قفل خموشی
که من باید بگویم راز خودرا
به گوش مردم عالم رسانم
طنین آتشین آواز خود را
بیا بگشای در تا پر گشایم
بسوی آسمان روشن شعر
 اگر بگذاریم پرواز کردن
گلی خواهم شدن در گلشن شعر
لبم بوسه شیرینش از تو
تنم با بوی عطرآگینش از تو
نگاهم با شررهای نهانش
دلم با ناله خونینش از تو
ولی ای مرد ای موجود خودخواه
مگو ننگ است این شعر تو ننگ است
بر آن شوریده حالان هیچ دانی
فضای این قفس تنگ است تنگ است
مگو شعر تو سر تا پا گنه بود
از این ننگ و گنه پیمانه ای ده
 بهشت و حور و آب کوثر از تو
مرا در قعر دوزخ خانه ای ده
کتابی خلوتی شعری سکوتی
مرا مستی و سکر زندگانی است
 چه غم گر در بهشتی ره ندارم
که در قلبم بهشتی جاودانی است
شبانگاهان که مه می رقصد آرام
میان آسمان گنگ و خاموش
تو در خوابی و من مست هوسها
تن مهتاب را گیرم در آغوش
 نسیم از من هزاران بوسه بگرفت
هزاران بوسه بخشیدم به خورشید
در آن زندان که زندانبان تو بودی
شبی بنیادم از یک بوسه لرزید
به دور افکن حدیث نام ای مرد
که ننگم لذتی مستانه داده
مرا میبخشد آن پروردگاری
که شاعر را دلی دیوانه داده
بیا بگشای در تا پر گشایم
بسوی آسمان روشن شعر
اگر بگذاریم پرواز کردن
گلی خواهم شدن در گلشن شعر

فروغ فرخزاد


برگرفته از سایت آوای آزاد

__________________________________________

 تصویر : مصلوب ـ کار مانا نیستانی برای روز جهانی منع خشونت علیه زنان

 

+ نوشته شده در  Mon 28 Nov 2011ساعت 5:12  توسط ما   | 

تری ایگلتن در 1943 در یک خانواده ایرلندی به دنیا آمد. او تحصیلات عالی خود را دانشگاه کمبریج گذراند. ایگلتن یکی از برجسته ترین نطریه پردازان ادبی انگلستان است . او تا کنون کتابهای بسیاری در زمینه نقد ادبی نوشته است.

 از میان آثار متعدد او، شکسپیر و جامعه،  اسطوره های قدرت ( پژوهشی در نظریه خواهران برونته) ، مارکسیسم و نقد ادبی، ایدئولوژی زیبایی شناسی، اسکاروایلد و دیگر نمایشنامه ها ، پژوهنده گان وشورشیان  ایرلند در قرن نوزدهم، در آمدی بر نقد ادبی  و غیره را می توان نام برد .

 او در کتاب نقد ادبی  خود، زیر عنوان « نقد از دید  سیاسی » می نویسد : در این کتاب به جنبه های متفاوت ادبی از دید روانشناختی ، و دیدگاه های دیگر پرداخته ایم ولی هنوز به مهم ترین سئوالی که در فراروی ما قرار دارد را پاسخ نداده ایم. و آن این است که نقد ادبی چه فایده ای دارد؟ آیا در این دنیا هیچ موضوعی مهم تر از نقد ادبی وجود ندارد؟ در دنیایی که بیش از شش هزار جنگ افزار های هسته ای، که قدرتی هزار برابر بیش از بمبی است  که در  هیروشیما انداخته شد. احتمال استفاده از این بمب ها در شرایط کنونی بخرانی  جهان  روز به روز حتمی تر می شود. هزینه این جنگ افزار ها حدود پانصد بیلیون  دلار در سال است

 ناگفته نماند که با 25 بیلیون دلار می توان  فقر و بیماری را از کشور های جهان سوم ریشه کن کرد. در چنین شرایطی  هرکسی  فکر کند که نقد ادبی مهم تر از برخورد جدی به مشکلات فوق است طبیعی ست که بگویند از مرحله پرت است. مگر اینکه سیاست جهانی، به نوعی با نقد ادبی در رابطه مستقیم باشد.

من در  این کتاب نشان داده ام که پیشینه  نقد ادبی مدرن ، بخش مهمی از تاریخ اید ئولوژی سیاسی است...


 مترجم: فریدون

+ نوشته شده در  Sat 26 Nov 2011ساعت 23:8  توسط ما   | 

من پیمانه صبرم
اما خالی شده ام از صبر و صبوری
تحمل چون کنم دور از تو؟
با این  همه تنهایی و دوری
موج به ساحل پیوست، در غروب  دریا
اما تو  نشدی ز حال بی قرار من جویا

تو ای گیتار من
با تار های غم من ،
بنواز آهنگ شب های تیره و تار من
تا بشنود نوای عشق من، یار من

فریدون

+ نوشته شده در  Fri 18 Nov 2011ساعت 2:2  توسط ما   | 

یادت هست که باد بود و برف و سوز سرمای زمستان
عروس سپید پوش طبیعت بود و سکوتِ باغ و بوستان
تو می آمدی با شوق و می رفتی با عشق
جای پای آمد و رفت تو بود روی باغچه خانه مان
بوسه گرم تو بود و شیدائی من و احساس بی کرانه مان

یادت هست که قول دادی که تابستان آئی به دیدارم
یادت هست که گفتی هرگز غروب نکنی از کنارم
غزل هایم را شور و شوق می بخشیدی
و خوش بودی به گشت و گذارم

یات هست تو بودی و من بودم و آبشاری از تمنا ؟
در پیچ و تاب عشق و هوس , تنها واژه سکوت بود ترانه مان
اقیانوس نگاه تو بود و بلور قندیلک های یخ بر شاخساران
آغوش گرم تو بود و دل بی تاب من بود و عشق بی بهانه مان

زمستان رفت و بهار گذشت
برف جاری شد به چشمه ساران
و گندم زار شد دشت
گرچه جای پای تو روی برف خانه نیست
گرچه دیروز گذشت و امروز امیدی به این دل دیوانه نیست
گرچه هیچ مقوله ای حتی عشق هم جاودانه نیست
اما ناگفته سخن اینجاست
که این دل هنوز بیاد تو٬ در شور و غوغاست

فریدون

***************************************

شعر فوق را برای نظر خواهی مجدد و ویرایش نهایی در این پست گذاشتم

+ نوشته شده در  Mon 14 Nov 2011ساعت 3:13  توسط ما   | 

دوستی می نویسد: علت اینکه در طول تاریخ، تعداد فیلسوفان زن بسیار، بسیار کمتر از فیلسوفان مرد  است، این است که  جنس زن در آفرینش (و یا در سیر تکامل - مطابق نظریه داروین) دارای خصوصیات فیزیکی و پسیکولوژی متفاوت از جنس مرد گشته است.

 این دوست گرامی برای زدودن هرنوع سوء تفاهمی اضافه می کند:  من به «اعلامیه جهانی حقوق بشر» و بخصوص ماده 2 این اعلامیه به شرح زیر اعتقاد دارم:

«هر کس می تواند بی هیچ گونه تمایزی ، به ویژه از حیث نژاد ، رنگ ، جنس ، زبان ، دین ، عقیده ی سیاسی یا هر عقیده ی دیگر ، و همچنین منشاء ملی یا اجتماعی ، ثروت ، ولادت یا هر وضعیت دیگر ، از تمام حقوق و همه ی آزادی های ذکر شده در این اعلامیه بهره مند گردد. »

در ماده فوق تاکید من در اینجا روی واژه «جنس» است .

این دوست  در تایید گفتار خود،  به  مقاله ای اشاره می کند  که در  بلاگی به نام « روانشناسی امروز » درج شده است

نویسنده این بلاگ« ساتوشی کانازاوا » می نویسد: معز زن کوچک تر از مغز مرد است و هم چنین در طول تکامل به علت تقسیم کار و نوع وظایف، زن ها دارای شیوه و سیستم فکری متفاوتی از مرد ها شده اند.

  پاسخ به این دوست

به  نظر من،  دنیای مرد سالاری شرایط و ضابطه ها را طوری وانمود کرده است که حتی پژوهشگران آن به  نتیجه ای برسند، که این دوست گرامی رسیده است . به نظر من، تفاوت توانایی های مرد و زن ربطی به تکامل و تفاوت های جسمی یا کوچک و بزرگ بودن مغز ندارد. در تایید گفتار من در روزنامه گاردین مقاله ای زیر عنوان « تفاوت توانایی ها ی مرد و زن در رابطه با روابط اجتماعی شان است،  نه در ژن هایشان»

 در ادامه این مقاله ی گاردین  می خوانیم که: هوش و استعداد ما ربطی به  جنسیت و یا ژن ها ی ما ندارد و کسانی که چنین ادعا هایی را دارند صرفن تحت تاثیر  افکار کلیشه ای  از  رده خارج شده  قدیمی با روکش  اعتبار علمی اند. تفاوت ها در طول زندگی و روابط اجتماعی شکل می گیرد.

 من برای بی اعتبار نشان دادن  ادعای این دوست گرامی سئوال زیر را مطرح می کنم . در میان سیاه پوستان چند نفر فیلسوف سراغ دارید. لابد جواب خواهید داد که سیاه پوستان به خاطر نژاد شان و رنگ پوست شان نتوانسته اند فیلسوف شوند.

 دوست عزیز ، درست است که ما  به برابری حقوق بشر باور داریم، اما این کافی نیست. ما باید همچنین  از تفکر های  تبعیض گرایانه،  زیر پوشش های علمی کهن سر باز زنیم و چشم ها را بشوییم و طور دیگری نگاه کنیم که باتفکر و  فلسفه جهان  امروزی   همخوانی داشته باشد. تفکر و اندیشه  های پیشرو (آوانگارد) است که می تواند  دیوار کهن مرد سالاری ،تبعیض ها، اندیشه های از پیش رقم زده شده ( استریو تایپ) و کلیشه ها را فرو ریزد و دنیایی نو بسازد.

فریدون

+ نوشته شده در  Mon 7 Nov 2011ساعت 13:41  توسط ما   | 

امروز رفته بودم بانک که ببینم شرکت اینتر نت چقدر بابت آبونمان خود از حساب مخلص کش رفته. امروزه انگلستان شده جزیره گنج برای شرکت ها و تراست ها ی بزرگ. تلفن که می زنی به جای پاسخ به ارباب رجوع ماشین پاسخگو برایت آهنگ پخش می کند و کسی نیست که به مشکلاتی که برایت پیش آمده رسیدگی کند.

 در حالیکه در بانک منتظر نوبت ام نشسته بودم در تابلو اعلانات دیدم تبلیغ شده بود که کرم ،ملخ و مورچه بهترین منابع پروتئینی هستند. شب قبل در برنامه تلویزیونی بی بی سی آشپز ماهر و معروفی را نشان می داد که از ملخ ها، کرم ها و مورچه ها غذا های لذیذی درست کرده بود و در حالیکه گوینده برنامه آنها را مزه مزه می کرد دستیار اشپز تاکید داشت که این منابع پروتیئنی از هر نظر ارجعیت بر گوشت گاو و گوسقند دارند چون فاقد چربی و کلسترول اند

 در حالیکه شرکت های نفتی، تراست ها، فروشگاه های زنجیره ای میلیارد ها ثروت به جیب می زنند و صاحبان آنها در بهترین هتل ها و اماکن بهشت مانند مشغول عیش و نوش اند، و بهترین غذاها برایشان سرو می شود مردم را به خوردن مور و ملخ تشویق می کنند و مدام صورت حساب های سنگین برق و گاز و تلفن و غیره از در و دیوار برایت سرازیر می می کنند و کسی هم نیست که به این آقایان بگوید اگر مور و ملخ خوب است خودتان بخورید ما را که به   بو قلمون و کباب بره   دل خوش کرده ایم راحت بگذارید

فریدون

+ نوشته شده در  Fri 28 Oct 2011ساعت 21:19  توسط ما   | 

امان از دست سارقین منازل. این روز ها که  وضع اقتصادی اروپا قمر در عقرب  است و بیکاری و فقر سیر صعودی خود را طی می کند، تعداد سارقین منازل رو به افزایش است و مردم حتی در چار دیوار خانه خود نیز امنیت ندارند.
یکی از این سارقین جوانی بیست و سه ساله به نام  « اسلیتر » است که مردم سواحل جنوب انگلستان را به ستوه آورده بود. این آقا با کمال پر رویی در فیس بوک هم مطلب می نوشت و پلیس را از اینکه نمی توانست اورا دستگیر کند مسخره می کرد. او با نام های مستعار به عنوان مدل پشت دوربین  ها ظاهر می شد. هم چنین با سارقین گریخته از زندان در ارتباط بود و مشاور آنها بود . پلیس با جمع آوری اطلاعات از طریق فیس بوک و شش ماه پی گیری، چندی پیش اورا دستگیر کرد. وقتی در زندان با او مصاحبه کردند او به هیچ وجه از کار خود اظهار پشیمانی نکرد و صراحتن گفت به محض اینکه از زندان آزاد شود باز به سرقت ادامه خواهد داد. و در پایان در حالیکه لبخندی فاتحانه بر لب داشت گفت شغل و تخصص او سرقت است
همیشه فکر می کرده ام چگونه می شود آدمی در لباس خلبان سوار هواپیمای جنگنده ای شود و به عنوان وظیفه   به سر مردمی که با او هیچ خصو متی ندارند بمب بریزد؟
چگونه می شود که شخصی به خاطر امرار معاش خود  به شغل شکنجه گری در زندان تن در دهد و یا مانند این آقای اسلیتر مخل آسایش مردم شود؟!

+ نوشته شده در  Thu 27 Oct 2011ساعت 2:8  توسط ما   | 





توی ایوان نشسته بودیم .آفتاب پشت سکوت مبهم  ساختمان  های شهر غروب می کرد. او آرام و خاموش بود. برایش چای ریختم و گفتم « چرا اینقدر ساکتی ؟به چی فکر می کنی؟ چیزی بگو ...»

در حالیکه نگاه اش به نقطه ای مبهم در فضا دوخته شده بود آهی کشد و گفت : « به یاد می آوروم ان روز هایی را که در پیاده رو کنار دانشگاه تهران قدم می زدم و به آینده ای می اندیشیدم که با غروب افتاب شهر تهران فرق داشت
به یاد می آورم ان روز هایی را که در خیابان شانزه لیزه پاریس قدم می زدم و به آینده ای می اندیشدم که با آن روز ها ی تنهایی ام در پاریس فرق داشت.

یاد می آورم آن روز هایی را که در مونیخ برف سنگینی باریده بود و در آن سرما و سور زمستان  قدم می زدم و به آینده ای می اندیشیدم که با ان روز ها ی بیکاری در شهری آن شهر غریب فرق داشت.
آری به هر شهر و دیاری سر می زدم و به هر شغلی تن در می دادم تا زندگی ام با آن روز ها فرق داشته باشد .
امروز وقتی به ان روز ها می اندیشم می بینم زندگی ام روال عادی خود را طی کرده است تغیرات چشم گیری در آن رخ نداده است  فقط کمی پیر تر شده ام »

+ نوشته شده در  Tue 25 Oct 2011ساعت 15:18  توسط ما   |